قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

416

تاريخ الفي ( فارسى )

« بگير اى برادر بنى اميّه اين فضائل قبيلهء خود را ، تا باشد تو را از من يادگارى و داغى . » هشام حيران بماند و بعد از آن به غلام خود رفيع گفت : اى رفيع ! هيچ‌چيز از سخنان اين پير ياد گرفتى ؟ و باز توانى گفت ؟ رفيع گفت : و اللّه كه من چنان متحيّر و مدهوش بودم كه هيچ‌چيز از آن نمىفهميدم چه جاى آنكه به خاطر مانده باشد . بارها قصد كردم كه به يك ضرب سر او را از بدن جدا سازم . زهى كافر پيركى و فصيح شيخكى و بىحيا مردكى ! هشام گفت : اى رفيع اگر نه اين جواب مىگفتى گردن تو را مىزدم . زينهار اگر از اين سخنان به خاطرت چيزى مانده باشد به هيچ آفريده‌اى نگويى . پس هشام بازگشت . چون به لشكرگاه خود رسيد فوجى سواران را تعيين كرد كه اين پيرمرد بازرگان را گرفته بيارند . آن پيرمرد چون دانسته بود كه اين هشام بن عبد الملك است و يقين كس به طلب من خواهد فرستاد ، همان ساعت قافله را گذاشته به جانب بنى كليب رفته از آنجا به كوفه شد . آن سواران هرچند در طلب آن پير شتافتند اثرى از او نيافتند . امّا هشام بعد از آن پيوسته در انديشهء گرفتن آن پير بودى و هميشه بر ترك او تأسف مىخوردى . از رفيع غلام مروى است كه من از آنچه آن پير بازرگان گفته بود يك كلمه فراموش نكردم و از سورهء الحمد بهتر ياد داشتم ، لكن آن وقت كه هشام از من پرسيد مصلحت آن بود كه چنين گويم كه هيچ‌چيز نفهميدم چه جاى كه به خاطر من مانده باشد ! و تا زمان حيات هشام يك كلمه از آن حكايت به هيچ احدى اظهار نكردم . القصّه ؛ چون خبر به معاويه رسيد كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ، كرّم اللّه وجّهه ، از آب رقّه گذشته متوجّه شام است ، منادى فرمود و لشكر را بخواند . چون جمع شدند ايشان را گفت : اى مردمان ! هيچ مىدانيد كه چه كسى روى به جنگ شما آورده ؟ آن شير وغا و دلير بىهمتا علىّ بن ابى طالب با مبارزان عراق و سواران حجاز و ميران كوفه و روزه‌داران انصار و شمشيرزنان همدان و نيزه‌داران عبد القيس روى به شما نهاده و هركس را كه در او اندك رجوليّتى و شجاعتى دانسته با خويشتن آورده و رنود و اوباش آن ولايت از جهت غارت نواحى شام با لشكر او مىآيند و از جهت تقويت دين و حفظ حريم و صيانت مال و نفس از سر بصيرتى كامل و حرصى شامل و يقينى صادق با شما جنگ خواهند كرد . اگر شما انديشه داريد كه بر جنگ ثبات نماييد و صبر كنيد امروز وقت ثبات و صبر است . مروان حكم بر پاى جست و گفت : اى امير المؤمنين ! و اللّه كه من روز حرب جمل دل از جان برگرفتم و جهد مىكردم تا باشد كه زخم خورم و از اين جان حزين و دل غمگين بازرهم .